17/05/08

پگاه و ملوان بچه ها متشکریم

می خواستم قبل از پرداختن به پگاه و ملوان اندکی در باره ورزش بویژه فوتبال در دنیای امروز بنویسم. می خواستم بنویسم که ورزشکار هم مثل هر موجود جاندار یا بیجان دیگر در دوره تسلط نئولیبراایسم به جنسی و شاید هم برده ای قابل خرید و فروش تبدیل شده. همانطور که بعضی وقتها یک تکه الماس یا مروارید نایاب و مرغوب میلیونها دلارارزش داره ورزشکارایی هستند که میلیونها دلار می ارزند. اینها در واقع برده های لوکسی هستند که خیلی هم از بردگی شان راضیند. زیرا خودشان هم میلیونر و یا شاید میلیاردرند. می خواستم بنویسم... اما یاد مقاله نویسنده سایت شمالیها ماکان عزیز که اخیرا به دلایلی کم می نویسد افتادم و گفتم همان جمله قشنگش بیانگر نظر من هم هست و آنرا اینجا می آورم: يادی از آن ايام که هنوز ورزش و ورزشکار به کالايی تجاری يا ابزاری سياسی بدل نشده بود, ورزشکاران مجيزگوی اين يا آن سياستمدار و بد تر از آن مجيزگوی اين يا آن دولتمدار نبودند, هتل های صنعت سکس تنه به چادرهای المپيک و ميادين ورزشی نمی زدند و دوربينها بيشتر روی موفقيتهای ورزشکاران زوم ميشد تا روی کفشهای نايکی يا آديداس شان . _ یادی از دو پهلوان شمالی

چقدر این چند هفته آخر حرس خوردیم و جوش زدیم. از اون اول فصل پگاه ته جدول بود و همواره یکی از صدها نگرانی و غصه ما. بعدش کماکان به تیم های متوسط و ضعیف می باخت اما شروع کرد به لت و پار تیم های صدر نشین، شوخی نیست پرسپولیس و استقلال و صبا باتری، سایپا رو زد و بالاخره اندکی از اون خظ قرمز لعنتی حذف فاصله گرفت و نیم نفس راحتی کشیدیم. و این تیم های شکست خورده هم به در عمه شون می خورند. میگید نه! برید اینجا بدانید تا چرا این حرف رو میزنم. پگاه کماکان تا آخرین بازی فصل موجودیتش در خطر. این هفته های آخر ملوان هم اومد شد ته نشین. تعداد غصه های ما شد صدها باضافه یک

دایی من تعریف می کنه وقتی ملوان به دسته اول باشگاههای ایران اومد جو فوتبال همه جا را گرفت و حتی تو ییلاقات و کوههای شمال همه شدند فوتبالیست. میگه بچه که بودم تابستونا ییلاق فوتبال می کردیم. کم کم بزرگترها که اغلب گالش و چارودار بودند هم علاقه مند شده با پاره و کوتاه کردن پیژاما یشان آنها رو بصورت شورت در آورده بازی می کردند. گویا اون وقتها تو روستاها پوشیدن شورت و تنکه هنوز رسم نبود یا طوری بود که مناسب فوتبال نبود. تعریف می کنه هرچه بهشون توضیح میدادیم به پا و بدن دیگران نباید لگد زد و فوله زیر بار نمی رفتند و می گفتند فول بی فول توپ را باید بفرستیم تو این گلو و البته منظور از گلو همون دروازه بود. باری ملوان هم با سابقه خوب در فوتبال ایران و یک بار قهرمانی جام حذفی و با بازیکنان نام آوری چون غفور جهانی، عزیز اسپندار و قایقران و ... حقش بود که در لیگ برتر بماند . پگاه با زدن صبا باتری و ملوان با مساوی در مقابل پاس در لیگ برتر ماندند

ضمنا تیم دارت دختران گیلان قهرمان ایران شد. و در انفرادی هم نفر اول و هم سوم گیلانی بودند. می خواستم بنویسم دختران گیلانی یه سر و گردن از دیگران بالاتر بودند که یاد نوشته خودم میخوام مفسر ورزش بشم افتادم و دیگه کوتاه اومدم . ضمنا جا دارد از دو وبلاگ پگاه و ملوانیها که از بچه های پگاه و ملوان طی فصل پشتیبانی کردند تشکر کنیم

14/05/08

نون که پلو نميشه

آقا جان ما گيلک ها چکنيم؟ يعنی ميگی ديگه پلو و کته نخوريم؟
ادامه مطلب را در شمالیها بخوانید و احیانا اگر نظری داشتید همانجا بنویسید

*****

زندان رشت یا کویت؟ را اینجا بخوانید
پربیننده ترین ها
دو روز اول بعداز مرگم -
شیطان زیبای من -
آفتابه -
خواهر خشکساران، زنان گیلانی و آقای رئیس جمهور -


11/05/08

هر که خربزه می خوره پای لرزش هم میشینه

گویا این کلمات شالیز و شالیزار طلسم شدند. شالیزارهای مان خشک می شوند و برنج مان را کیلویی 800 تومان میخرند و بعد چهارهزار تومان می فروشند و شالیز مان را هم توقیف می کنند. شالیز نشریه دانشجویی به سردبیری فاطمه پیغمبرزاده و با همکاری سحر روان، کبری پورمقدم و زهره اسدپور و عده ای دیگر منتشر می شد توقیف شد. شالیز نشریه ای که با پشتکار گردانندگانش با امکانات کم و محدودیتهای فراوان منتشر میشد گرچه از مسائل و موضوعات محلی غافل نبود اما هرگز خود را در آن چهارچوب محدود نکرد و جسارت برخورد و طرح مسائل عمومی و سراسری را داشت و شاید هم همین ها آن خربزه ای بودند که شالیز الان پای لرزش نشسته. اصلا از آنهایی که از ترس لرز از خربزه خوردن پرهیز می کنند خوشم نمی آید. نشریات بی روح موافق جریان و یا بی طرفی که خوره مسائل بی ضرر و بی خطر هستند و از آنچه که دور برشان می گذرد بی خبرند و یا خود را به ندانستن میزنند همان بهتر که گمنام و کم خواننده بمانند. نمیگم برن خودکشی کنند. اما اندکی شهامت هم ضرورت این نوع از کارها می باشد. باکی نیست تا زمانی که شالیکار هست شالیز و شالیزار هم خواهد بود. حال به نوعی دیگر و با نام و شکل دیگری

04/05/08

میخوام مفسر ورزش بشم

ورزشکار حرفه ای ، مربی، داور ، کارشناس، مفسر ، خبره ورزشی نیستم. اما تفسیرهای آنهایی که این "کاره اند" را که می خوانم گاهی خنده ام می گیرد و گاهی عصبانی میشم و هیچوقت هم مطلب درست و حسابی و کارشناسانه برای خواندن گیرم نمیاد. گویی هیچکس در مملکت ما سرجایش نیست و ننشسته. حقوقدان بقالی میکنه، دامپزشک تاکسی میرونه و قصاب هم کار قضاوت میکنه و معلوم نیست این کارشناسان و خبرگان ورزشی شغل و حرفه اصلی شان چی هست. دو تا بازی را که می بریم چنان غلو و بزرگنمایی میشه که همه ما باورمون میشه که بهتر از همه تو دنیاییم. روز آزمایش که میشه میبینیم نه بابا نه تنها برتر نیستیم ، متوسط هم نیستیم. حتی پایین تر از متوسط نبوده و در بیشتر رشته ها ته ته ایم. مگه بیمارید که بزرگنمایی کنید تا مردم براساس دروغهای شما انتظارات و توقعات غیر واقعی و ناشدنی داشته باشند و بعدش گندش بالا بیاد؟ فلانی بهترین بازیکن دنیا بود و بیشتر از همه گل زد و از افتخارات ما هست و ... این حرفها چیه بابا؟ مگه به تیم فلان جزیره ای که تازه فوتبال رو شروع کردن بیست تا گل زدن افتخار داره؟ اگه بیشتر گل هاشو حالا نمیگم به آلمان، برزیل، ایتالیا یا اسپانیا بلکه به مثلا بلژیک، نروژ یا پرتقال و امثالهم میزد باز میشد باور کرد. یکی دو سال جوانی خوب بازی می کنند بعد می چسبند به این تیم ملی فلک زده و تا پنجاه سالگی انتظار دارند تو خط حمله باشند. صدای مردم که در میاد میشن کارشناس و مربی و خبره. اشکالی نداره. خیلی بازیکن های خوب دنیا مربی ها و کارشناسان خوبی از آب در اومدند. اما اونها دیگه بجای توسل به تخصص و فوت و فن ورزش به سحر و جادو و طلسم متوسل نمی شوند. دیگه چی احتیاجی به مربی و کارشناس ورزشی است اگه مشکل ما طلسم شدن هست. خوب برای هر تیم یک طلسم شکن استخدام کنیم. بی مروتها با سوار شدن بر خرافات و اعتقادات ساده مردم ساده ما خوب راه پول درآوردن را یاد گرفتند.

البته چیزی که این وسط کمتر از همه ارزش دارد جان آدمها و ورزشکاران "گمنام" هست که از این تیپ "افتخارات" قلابی بی بهره اند. در مسابقات دراگون بوت قهرمانی دختران کشور که در ورزشگاه آزادی تهران جریان داشت متاسفانه مرضیه باباعباسی عضو تیم قایقرانی دختران استان لرستان بعداز مسابقه قلبش از کار می ایستد و جان می سپارد. پزشک ورزشگاه آب قند تجویز می کند و بعد که حالش بدتر می شود در درمانگاه ورزشگاه به او قرص و آمپول میدهند و مرخصش میکنند. حالش که بدتر می شود دوستانش او را در حال بیهوشی به درمانگاه کیمیا برده و آنجا دستگاه شوک خراب است و بیفایده. با اورژانس تهران تماس می گیرند، آنها می آیند بدون دستگاه اکسیژن رسانی. باری این ورزشکار مملکت ما احتمالا قربانی همان نشستن بر صندلیهای اشتباهی مسئولین مربوطه شده است. منظورم فقط پرسنل پزشکی و درمانی نیست. بلکه همچنین مسئولین ورزشگاه و فدراسیون قایقرانی و... می باشد. شاید هم این وسط زیر میزی گوشه های اسکناس را نشان می دادند می شد جان آن عزیز را نجات داد. آخر پول خیلی کارها می کند. از جمله اینکه می تواند جان آدمها را بگیرد و یا حفظ کند.

برگردیم سر مفسران و خبرگان ورزشی. در مسابقات دراگون بوت دختران کشور تیم تهران اول می شود و تیم گیلان دوم. مفسر یک روزنامه "وزین" می نویسد دختران تهران یک سر و گردن از بقیه بالاترند. این جناب مفسر یادش رفته که همین پارسال بود که گیلان اول شده بود. تازه این همه هیاهو و خود بزرگ بینی سر دو امتیازه. بله دو امتیاز. تیم تهران با 40 امتیاز اول و تیم گیلان با 38 امتیاز دوم می شود. همین دو امتیاز کافیه تا جناب کارشناس دختران تهران را یه سر و گردن بالاتر از دیگران ببیند. پیش خودم فکر کردم اگه اندازه متوسط سر و گردن یک ایرانی بالغ حدود 30 سانت باشه (ناگفته نماند که بعداز خواندن این تفسیر سر و گردن چند نفر از دور و بری هامو اندازه گرفتم) دختران تهران از تیم دوم سی سانت بالاترند. حالا حسابش را بکنید اگر تیم تهران اختلافش با تیم دوم یعنی گیلان 20 امتیاز بود پس ده سر و گردن بالاتر بودند. یعنی 300 سانت یا سه متر و میشدند زرافه. بنظر من این مفسر باید برود سر همان کاری که کاره اش هست و تفسیر ورزش را بگذارد به عهده اهلش. تازه بخاطر توهینی که به دختران تهرانی کرده اگر دادگاه صالحی موجود بود میشد حداقل جریمه نقدی اش کرد. گرچه توهین او شامل دختران دیگر استانها هم میشه. چون اگر برعکس حساب کنیم دختران گیلانی میشن غاز و بقیه استانها اگر هر دو امتیاز یک سر و گردن ازشون کم کنیم چیزی ازشون نمی مونه و میشن یه نقطه